آینه های متواتر

دانلود PDF داستان

تابستان 96


ردیابی

دانلود PDF متن

 


Punctuation

باید موقعیت ها را نقطه گذاری کرد. نقاطی که با قصدمندی اما نه به منظور ردگیری یا تعیین مسیر مشخص شده اند، و به این ترتیب می‌توانند گستره ای از مکان را تسخیر کنند که مانند ستاره های آسمان اتصالات فضای گسترده ای است که دیده می شود. باید نقاط را بنا به خصلتی ویژه از آن خود سازید و تحت اقتضائات استراتژیکیِ نقشه نگاری ارجاعات مکانی را از بین ببرید. زمین را زیر و رو کنید. شما بیشتر شبیه یک جانور زیرزمینی هستید. آیا با بن‌بست مواجه شدید؟ اما بن بست هم چندان بد نیست، در صورتی که فهرستی از نقاط متعدد در دست داشته باشید.
تنها همین اصل تعدد مدخل است که مانع دستیابی به نقشه ای مشخص از مسیر‌ها می شود، مکان هایی که بیم آن می رود همواره عده ای در هر سوراخ و نقطه ی آن درحال جنبیدن هستند. پس مهم نیست کدام مسیر به کجا می‌انجامد بلکه مهم آن است که چطور در نسبت با هم تعیین و تولید می شود. مساله نه تسخیر نقاط که حرکت در میان آنهاست.
خصلت موقتی بودن دائمی (نقاط) قرارگاه ها آنها را به سنخ تازه ای بدل می سازد. اکنون انتخاب مناسب مکان مبتنی بر هیچ معیار مربوط به دسترسی به سایر نقاط نیست بلکه بایست بر نیروی آنی حس، رهگیری، و ردیاب های کنترل ازراه دور اتکا کند. به طور دقیق تر اینکه دریافت شما از وضعیت به دریافت شما از خودتان بستگی دارد.
این نقطه شبیه صحنه تئاتر است. شما عناصر محیطی را درونی کرده و در نسبتی نو و دائمی با آن هستید. بدین ترتیب این جایگاه در غایت خود می تواند به ایفای نقشی از نقش شما دست زند، همین نقطه، همین مکانی که باید بازیافته شود، جایگاهی که در آن هیچ اتفاقی نمی افتد اما دائماً اشکال موقت و پیشامدهایی را با خود ترکیب می کند که مثل یک واقعیت کمکی است، یک پیچ اضافه، یک اهرم، دکمه فشار، تشکیلاتی که شما را قادر می سازد که هم در آن بازیگر باشید و هم دیگری، که دائم در معرض تهدیداتی است که خود این مکان فراهم می کند.
در این حال شما در مقام نقطه واسطی هستید که لابه لای محیط نسبتی را میان مناسبات نقطه گذاری شده جاری می‌کند. این نقطه واسط دائماً از طریق تکین‌بودگی و به عبارتی فردیت‌اش خلق می شود. شما باید عناصر و خصلت‌های مشخصی را که متعلق به شما و در پیوند تشدیدی با دیگران است وارد کرده و در بالقوگی یک محیط خصلت فردی تان را شبیه‌سازی کنید. شما از طریق این نقطه قابل شناخت هستید نه این نقطه از طریق شما.


یادداشتی برای تو

«عاشق بودن بیماری است. و من عاشق بیمار بودنم.» ژرژ باتای

مثل رودخانه که به دریا رسید: نشت امواج در بیکران

  عشق را باید ساخت. آرتو در جایی از نوشته های خود می گوید: «عشق ایده ی آدمی از عشق را تغییر می دهد.» زمانی که نیرویی با زندگی عجین می شود تحرک و شتاب هردو با هم چنان ادغام و اوج می یابد که تفکیک نمی شود و آن را بدل به فرآیندی می کند که در حرکت و جاری است. ما را می برد. پیش می کشاند. مثل قایقی در بطن گستره ای از جنبش دریایی به سویی می رود. و آیا اصلاً مقصدی هست؟ و ما هردو در آنجا نشسته ایم. و خورشید غروب می کند و شب می شود و ستاره ها پدیدار می شوند و زمان کش می آید و نور بر می آید و پهن می شود و ما به جنون روز می رسیم و همچنان قایق ما را به سویی می کشاند. و لبخند و اشک در آب انعکاس می یابد.


دو برداشت از امر خیالی/موریس بلانشو

دانلود نسخه PDF متن

اما تصویر چیست؟ زمانی که هیچ چیزی وجود ندارد، تصویر شرط ضروری اش را می یابد، و در عین حال نابود هم می شود. تصویر به امر خنثا و محو جهان نیاز دارد؛ می خواهد هر چیزی به ژرفای بی تفاوتی بازگردد که چیزی در آن تایید نشده است؛ به صمیمیت آنچیزی میل کند که همچنان در خلاء به جا مانده است: این حقیقت آن است. اما این حقیقت پا فراتر می نهد؛ آنچه او را ممکن می سازد حدی است که او را متوقف می کند. وجه دراماتیک آن، ابهامی که خود را نشان می دهد و دروغ زیرکانه ای است که به خاطرش سرزنش می شود. پاسکال می گوید این قدرتی باشکوه است، که از ابدیت° هیچ و از هیچ ابدیت می سازد.
تصویر با ما سخن می گوید، و به نظر می رسد با ما از نزدیک از خودمان حرف می زند. اما اصطلاح «از نزدیک» بسنده نیست؛ در عوض باید گفت که تصویر از نزدیک سطحی را معین می کند که صمیمیت شخصی نابود شده است، و در این حرکت، تهدید مجاورت یک بیرون مبهم و خالی را نشان می¬دهد که بر بنیانی نکبت بار به تأیید چیزها در ناپدیدی شان ادامه می دهد. بدین سان با ما سخن می گوید، درباب هرچیز، از کمتر از چیز، اما از ما، و در باب ما، از کمتر از ما، از این کمتر از هیچ که باقی مانده است، وقتی که هیچ چیز وجود ندارد.
خوشبختی تصویر این است که حد را به لبه ی نامتناهی می کشاند. این مدار باریک ما را در فاصله از چیزها قرار نمی دهد، که انگار از فشار کور این فاصله حفظ مان می کند. ما تصویر را به دست خودش سامان می بخشیم. به دلیل بی ثباتی بازتاب، ما خود را اربابان غیابی می پنداریم که به وقفه بدل شده است، و این خلاء فشرده خود به نظر می رسد به روی درخشندگی روز دیگر گشوده است.
بدین طریق تصویر یکی از اعمالش را تحقق می بخشد که همان تسکین دادن است، انسانی ساختن هیچ بی شکلی که به واسطه ی باقیمانده ی زایل نشدنی وجود به ما فشار می آورد. تصویر° این باقیمانده را پاک می کند- تصاحب می کند، آن را لذت بخش و ناب می سازد، و به ما اجازه می دهد تا باورش کنیم، تا صادقانه رؤیایی خوش را بیابیم که اغلب هنر در اختیار می نهد، همان رؤیایی که از امر واقعی جدا، و بی درنگ در پس اش است، همچون خوشبختی ناب و رضایتی باشکوه، ابدیت شفاف امر غیرواقعی.
هملت می گوید، «از این رو در خواب مرگ، وقتی از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم، چه رؤیاها توانند آمد که ما را در عزم خود سست کنند…». تصویر، پسِ هر چیز را پیش رو می آورد، و به سان انحلال این چیز و گذران آن در انحلال اش است، همچنین، خواب سنگین مرگ را که در آن رؤیاهامان تهدید میشوند پشت سر دارد. تصویر می تواند، زمانی که بیدار می شود یا زمانی که ما او را بیدار می کنیم، ابژه را در هاله ی نورانی صوری نشان مان دهد؛ با جوهری که تصویر با آن پیوسته است، با مادیت بنیادین، با غیاب همچنان نامعین صورت(شکل)، جهانی که میان صفت وجوهر در نوسان است، قبل از فرو رفتن در اطناب بی شکل عدم تعین. از این رو انفعال ویژگی تصویر است: انفعالی که مجبورمان می کند تصویر را تحمل کنیم، حتا وقتی که خود آن را می خواهیم، انفعالی که موجب می شود شفافیت فرار تصویر که از ابهام سرنوشت ناشی می شود به ذات خود بازگردد، ذاتی که همان سایه بودن است.
اما وقتی با خود چیزها مواجه می شویم، وقتی به چهره ای چشم می دوزیم، در کنج دیوار، آیا اینطور به نظر نمی رسد که ما خود را نیز از آنچه می بینیم رها می کنیم؟ آیا در معرضش نیستیم، بدون قدرت در برابر این حضور ناگهان که به طرز عجیبی خاموش و منفعل می شود؟ این واقعیت دارد، اما چیزی که ما بدان چشم دوخته ایم همان است که در تصویر خود فروریخت، تصویری که به عمق ناتوانی ای بازگشت که همه چیز بدان اعاده شد. امر «واقعی» به واسطه ی نسبت ما با همو که همواره زنده است تعریف می شود، امر واقعی همیشه برای ما ابتکار عمل دارد، قدرت شروع کردن را نشانمان می دهد، ارتباط آزاد با آغازی که خود ما هستیم؛ و مادامی که در روز هستیم، روز هنوز مقارن سپیده دم است…

دانلود نسخه کامل متن


synapse

Synapse

شاید اینکه در خانه را باز کند و به خیابان بدود همین طور که دست‌هایش از دو طرف تکان می‌خورند و سینه‌اش از هوا باز می‌شود و با صدایی بلند قهقهه سر می‌دهد و بعد باز بدود و باد آزاد به صورتش بوزد و او بی‌آنکه به پشت سر نگاه کند کوچه را رد کرده و زیرگذر و خیابان و شمال را رو به میدان با سرعت دویده باشد تا آخر و بعد آهسته شود و بایستد برگردد پشت سرش را نگاه کند که چقدر دور رفته‌است و طولانی شد.

این احتمال مثل حرکتی بدون شک و موثر او را به روی صندلی تکان داد. نگاه کرد و دریافت همچنان مقابل میز کوچک مربع شکلی نشسته است که زمانی تلاش کرده بود به دلیلی بی‌مورد هردو پایش را از میان حلقه ی فلزی پایه‌های آن عبور داده و پشت رنگ زنگ‌زده‌اش قرار دهد. از زیر پنجره اتاق، موسیقی صدای زنی را پخش می‌کند که با آهنگ برخورد ناقوس همراه شده است. نور در محدوده‌ای دیوار را روشن کرده، با آن زاویه‌دار شده و بریده است. زنی روی بستری نازک مثل صدفی به خشکی رسیده دراز کشیده و مو‌هایش باز ریخته است. بوم نقاشی بالاتر آویزان مانده، تصویری از یک گوش، یک حلزون با ردیف دندان‌ها و غضروف‌ها، یا ماشین جنگی که در دریا شناور شده، یا در جایی جدا از پس زمینه به این منظره اضافه شده است. به نظرش این تصویر را قبلاً در جایی دیده بود. یا از این نقاشی به یاد چیزی رسیده بود، چیزی دور که هجوم ناگهانی‌اش شکلی از انعکاس و قرینه‌ای است که ایجاد می‌کند، لحظه ای گذرنده که سهم خود را حفظ کرده بود. خط تناظر این یادآوری و نقاشی را افق موج‌داری تعیین می‌کرد که آسمان با آبی دریا به روی بوم شرط بسته بود. درست مانند روزی بود که به یاد آورد، و باید گفت، این از آن لحظاتی است که او بارها در آن بود، بارها قبلاً دیده بود:

 روز آخر یک سفر چند روزه ی دریایی، کوله‌اش را جمع کرده بود. همراهانش جلوتر در میان هاله‌ی چراغ‌های بلوار در انتظارش بودند، در سایه‌ای گرفته که از بالا نقره‌ای و از پایین سیاه می‌زد. شاید صدای کسی، حالا اینطور یادش می‌آمد، یا هر چیز، شاید شب یا حتا برخورد امواج کوتاه دریا با لبه‌ها او را به عجله وا‌داشت. آنها صدایش زده بودند یا چیزی از دور آهنگی داشت، نوایی پنهانی که در فضا تاب یافته بود. او کوله را تند به دوش انداخته و به سمت همراهانش دوید. این لحظه‌ی کوتاه معلوم نیست بر اثر چه پیشامدی بار دیگر هم تکرار شد و او را به همان جایی برد که پیش تر دیده بود، به مسیر ساحلی که بارها در ذهنش با هاله ی نوری رو به افول معلوم بود. اکنون نیز او خود را دید که می‌دوید، در همان مسیری که دیگر به نظر غایتی نداشت و شب محیطش را از دو جانب متورم کرده بود: از یک سو به دریایی کدر و آرام می‌رسید، با ردیف کلبه‌های چوبی و سکو‌های اتراق، و جلوتر دیواری سیمانی که سال ها پیش آب آن را به زیر کشانده بود، و عقب تر سنگ‌های بزرگ مثل خط سفید در شب ساحل را سد کرده بود و رنگ غلیظ سیاه در پشتش موج می‌خورد و تا ته هم انتها نداشت. سمت دیگر، زمین کوچک بازی بود، با چند تاب و سرسره که فلز زنگ خورده‌شان را به زور در ماسه های فرّار فرو‌کرده بودند، و دورتر از این محوطه ساکت بازی، وسعت هدررفته‌ای از شن بود که لبه‌های خشک شب به رویش شیار می‌کشید، و منبع بزرگ آب با پایه‌های بلند بر آن سنگینی می‌کرد. او در این وسط بود، ما‌بین دو تصویر بدون پایان. خیس، سرد، آبی، وا‌مانده و ابدی. نرم، شور، بی‌رنگ و گذران در باد. در تنگه‌ای وحشت‌زا که در فاصله اکنون و فردا بود. او در این ساحل دور دویده بود. و در وقتی دیگر باز دویده بود و کسی صدایش زده بود و او بند کوله‌اش را سفت در دست داشت و هیجان تکرار زمان که درست در همین مکان پیش آمده بود او را نه متوقف که سریع تر رانده بود. این مسیر لبه‌های چیزی را که به طرزی طبیعی ابدی می نمود نزدیک می‌کرد و به جایی می‌کشاند، و مثل تصویری در حال حرکت که به عقب برگشته و دوباره تا انتها رفته باشد ذهن را پیموده و باز می پیمود؛ تلاشی حرکتی به روی پهنه‌ای پذیرا. و بعد از آن چه بود؟ یک جور اشتغال جسمانی زنده در تصویر. او تا جایی که چشم می دید خود را در این مسیر پیش رسانده و دویده بود، و بعد همه چیز در سیاهی یا در این لحظه که می‌گریخت محو شد.

او به اینجا بازگشت و تصور کرد این رفت وآمد در یک جور فضای خمیده رخ داده است، در یک فرورفتگی که یک سر خط آن تا بوم نقاشی (منظور همین جانور نرم تن، یا دستگاهی با لثه‌ ی خونی که غضروفی را پوشانده است) بالا رفته، و از آن طرف او را تا لبه ی ساحلی بالا می‌کشاند که در نهایت دریا گم شده و او از جانب دیگرش می‌دوید. انگار تخته‌ای چرخ‌دار زیر پا گذاشته بود و بی‌ هیچ حفاظ یا تکیه‌ای که خود را به آن بیاویزد در این انحنای شعله‌ور سر می‌خورد. لحظه‌ی رسیدن به انتهایی‌ترین نقطه همیشه با منقبض‌ترین حالت همراه می‌شد. مثل ترس از سقوط که بدن را به عقب جمع می‌کند. و بعد که دوباره سر می‌خورد هولی که سینه اش را پر می‌کرد حیرت زده او را به دیدن وا‌می‌داشت. تأثری که از درون جسمش با تصویر اجسام بیرونی ترکیب می‌شد و او را مجذوب احساسی می‌کرد که گنگی از انحنایش نمی‌کاست. همیشه تپش. همیشه گریز. فراموشی که فضای مقعر خاطره را منفجر کرده بود. خلایی که از بوم، تصاویر گم، و مناظر پهن و بدون مرز باز می‌شد، و به او ثبات آرزویی محال را می‌داد تا بیاندیشد که همه‌ چیز را تسخیر کرده است، که اشیای اینجا و مجموعه‌ چیز‌های سکونت‌یافته در نقاط را به سفر زمان کشانده است، سفر پر‌مخاطره و (علی‌ رغم تکرار) نامعلومی که هر بار به دفعات در برش‌های سیار این همه را به فضایی نو انتقال می‌دهد. ناتمام. باز هم ناتمام.

این بازی بدون رسم، چنان نیروی شادی به او بخشید که دوباره سر بلند کرد و به نقاشی نگاه انداخت. یک جور قدر‌دانی ضمنی؛ تایید غرقگی در بومی که تا نیمه از دریا پر شده است و به دیوار مثل منظره‌ای اشباع و دور سنگینی می‌کند. این اعجاز بی‌رحمانه، تبادل فضا‌هایی بود که گذشته و پنهان شده‌اند. اعترافی شبانه به وسوسه‌های خطایی که تحریک کرده بود. شاید همین بود که ناگهان از صندلی بلند شد، به سمت نقاشی رفت و آن را مثل تکه‌ای ورق از هر کجا و از دیوار کند و با خشونت سریع دست از پنجره به بیرون پرت کرد، به فضای نامعلومی که سقف‌های خانه‌ها طبقه بندی‌اش کرده‌اند. نقاشی برای لحظه‌ای به دیوار شب آویزان ماند، و بعد مثل اینکه در نقطه‌ی مقابل مکیده و جذب شده باشد با حرکتی چرخشی دور شد و از دید رفت. بعد با شتاب در خانه را گشود و بیرون زد. به خیابان دوید و همینطور که دست‌هایش دو طرف پرواز می‌کردند با صدایی بلند خنده سر داد یا شاید آواز خواند، و باز دور شد و باد به صورتش وزید و او با سرعت، بی آنکه به عقب نگاه کند، یا کسی از جلو صدایش زند، یا دستی به شانه‌اش بخورد به جایی دوید و گم شد، در خیابانی طولانی که ادامه داشت.

Original Painting By Nastaran Gooran

 


انبارگاه

یا
و ناگهان وقتی بود

دانلود نسخه پی دی اف

همیشه صورت خاصی از تجربیات با انبوهی از آدم‌ها زندگی می‌شود که می‌توان آن را نامید، تجربه‌های گوناگون، در زمان‌ها و مکان‌ها در نفس‌ها و خیال‌ها در خیابان‌ها یا اتاقک‌های بسته، آشفته و متناقض و گاه به‌طرز عجیب مشابه. اما تمامی این احساس‌ها ادراک‌های والا و نا‌چیز و همه آنچه لمس می‌شود را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد. چقدر زمان لازم است تا دیگر آن کلمه نتواند چیزی توضیح دهد.

شاید تا آخرین لحظه قبل از این که بیافتم اول روی زانو‌‌ها بعد با صورت بین آدم‌ها بودم. احتمالاً آنها به من توجهی نکردند. اما حتماً مراقب بودند لگدم نکنند. واقعاً خوب بود. افتاده روی زمین، اطراف آرام و تاریک، به آخر آبی صبح رسیدم. اگر آبی بوده باشد. اما زود دوباره نور برگشت و حالا علاقه ندارم سرم را از زمین بلند کنم و ببینم همان جاست. همان آخرین مکان. که آنقدر سرد که انگار بی‌ستاره. نمی‌دانم چطور رسیدم یا از کجا بود که آمدم یا بازگشتن کجاست. نمی‌دانم. من می‌خواهم دوباره برسم. از کدام نقطه حافظه باید حرکت کنم؟ آیا راه آغاز که شود تنها بودن است؟ هیچ سایه یا نور؟ هیچ آرامش یا نشان قطعی؟ معلوم نیست. در این مورد هیچ اطلاع درستی در دست نیست. پس باید اول دیواره‌اش را شکافت و انبارش را وحشیانه‌ بیرون کشید؛ این مخزن ناپایدار که استمرار را انبار می‌کند. این پیشنهاد به وضوح دیوانگی است. چون اینجا هم فقط شورش و انفجار است که بیرون از تضاد نور نیست. و تل تصاویر تو‌دار و واگشته و فواصلی که ایجاد زاویه می‌کند. و تداعی حرکت است. چه چیزی می‌تواند این لایه‌های خالی را پر کند؟ این منفذ‌‌‌ها که با ممارست به خصوصی به تدریج آدمی را درون خود می‌کشد. اما کجا می‌برد؟ هیچ جا. حتا اثری نمی‌ماند. فقط یک باقی‌مانده نامطبوع، و تبی که انتقال می‌یابد. نه چیزی بیشتر. بعد همین را هم باید از دست داد، دائماً لطیف‌تر سبک‌تر، حالتی از بی‌پایان شد. نباید دنبالش رفت باید بیرونش ریخت. باید به انبار زد. باید باز در جایی تهی ماند تا ته کشید. در آن تاریکی. اما کافی نیست. چون دوباره پیدایشان می‌شود. وقتی هنوز هست. اول در روشنی دور‌دست. در این صبح سربی. مثل اینکه در آتش دور بودند. در میان غبار خاکستری و هوای راکد و بدون تنفس که به هیچ کس رحم نمی‌کند. بعد تلاش می‌کنند. نزدیک می‌آیند. واقعاً چطور راه پیدا می‌کنند؟ من خودم را گوشه خیابان پیدا می‌کنم. بیرون شده بودم یا بیرون آمده بودم. به خاطر کمی انتظار یا جذب تضاد وضوح درخشان نور با فضای متروکی که همزمان در خیابان ممزوج است. یا هوا که باران شد. ها، یادم است، خیس خیس بودم. فکر می‌کنم زمانی طولانی راه رفتم و ناگهان، نه، بلاخره افتادم. سستی، بدون رنگ در هاله‌ای تجزیه‌شونده با انبوهی از گل‌های درخشان در آبشار تابنده‌ای از رنگ‌های روشن که به تدریج محو شدند. بعد من افتادم. در یکی از همین راه‌ها. روی یک تپه یا انبوهی شن و خاک. با صورت روی تیرۀ خیس افتادم. سرد و جدی همینجا دراز کشیدم و خوابیدم. منظره‌ای باشکوه! اگر تاریکی همه را نمی‌پوشاند، آن انباشت ناشیانه سیمان‌ها و غول‌های قرن‌های قبل که بر اثر یک صاعقه در جای خود خشک و ساختمان شدند، تقاطعات زیر دود، پاهایم را که تا قوزک در آب زرد راکد بود. اما دهانم بسته است. چون هنوز چیزی نگفته. اوضاع کمی به‌هم‌ریخته به نظر می‌رسد. به خودم دست می‌کشم. نه، می‌توانست از این بدتر هم باشد. لباس‌هایم هنوز تنم است. سرم سر جاست. روی تنم که اینجا افتاده. باید هرچه مانده را از ریشه کشید. اما کشیده که شود تنها رشته‌های نازک اعصاب است که مثل راهرو‌ها و خیابان‌ها طولانی می‌شود و من بی‌اراده در آن راه می‌روم. انگار زندگی‌ام تحت قانون ثابتی اداره می‌شود و پیوسته از آنچه بدان رو دارم دورم. اما اجزایم به من نزدیک هستند. می‌جنبند. من شیفته این نقطۀ بی‌اتکا هستم. باید خود را در عرض باریک آن در یک بی‌تعادلی بی‌فرجام نگه دارم. چطور؟ بر لبه‌ها آفتاب می‌تابد، روشنایی است، در آن گم می‌شوم، و دست آخر رد گنگ سقوط است که خوانده می‌شود. چه راهی پر‌‌ترس. طوفان که شود دیگر حتا نمی‌توان یقین داشت در جای مشخصی هستم. نشانه‌های زیادی این فرض را تائید می‌کند؛ در صورتی که برخی دیگر انکارش می‌کنند. قبلاً _چون قبل از اینکه اینجا باشم هم جایی بودم_ یادم هست که دور و ورم پر از شلوغی و هیاهو بود، اراده‌های گیج اندیشه‌های کور دهان‌هایی که همیشه باز مانده‌اند، خیابان‌هایی که راه خود را در تاریکی رها کرده‌اند با ردیف آلونک‌های رو به رو و خط‌های منحنی کوتاه، و در‌‌هایی که بی‌دقت و نظم ترتیب یافته‌اند، که تنها درخور سکوتی عمیق است، که مربوط به جایی بعد از جنجال‌ها و اتفاقات و هیجان‌هاست، که انگار حالا زمانش سر آمده و تنها بنا‌های نیمه‌مانده و خراب به جا گذاشته است. گاهی چشمی خمار زمانی سری خم شده بعد پایی برهنه و آن سو‌تر زانویی فاسد دیده می‌شود. انگار بدن چند نفر را قطعه قطعه کرده و هر کدام را گوشه‌ای انداخته‌اند. آدم‌ها رو به نشانی‌هایشان محتاط تنگ هم راه می‌روند، مثل اینکه از وحشت، با علاقه مرموزی به هم چسبیده‌اند. از هستی خودشان فرار می‌کنند و در یکدیگر می‌گریزند. تمامی اینها در یک مکان بی‌روزن رخ می‌دهد. در فضایی بسته که همه صورت‌ها با حرکات و قیافه‌های مخصوص و این اشکال جدا جدا و اشیای بیگانه به هم پیوند می‌خورند. هر چیز در حالت افسون مخصوص خودش فرو ‌رفته، از خود جدا شده و اطرافش را قشر نفوذ‌‌‌‌ناپذیری پوشانده است. شاید گرفتار چیز بیهوده‌ای شده‌ام. شاید باید کسی نگاهم کند. آن وقت پرتو نامرئی برقش اطرافم را روشن می‌کند و من قادر می‌شوم در آن حال همه چیز را درک کنم و به خطایی پی ببرم که در این لحظه نهفته‌ست. شاید بتوانم در تراشه‌‌های شیشه‌ که اینجا جمع شده‌اند چهره‌ام را وارسی کنم. اما تصاویر معیوبند. من به وساطت دست‌ها نیاز دارم که کشیده شود تا به شکل جسمم باشم. یا به تاریکی و چشم‌ها، تا ببندم و همه چیز را تبعید کنم. آیا ما خواب هستیم؟ آیا زمانی می‌رسد که بیدار شویم؟ شاید در انتظار به سر می‌بریم، ولی آیا در آن وقت باز به چنین نقصی بر می‌خوریم؟ کاش می‌توانستم معنای خودم، اینجا و افکار که بی‌زمین اکنون شقه می‌شود موج می‌خورد و سیل است دریابم. آیا قصد گفتن همین را داشتم؟ نمی‌دانم. پس فقط باید به چیزی اشاره کنم که همین حالا یادم آمد. او ناگهان از کجا سر رسید و آستینم را کشید. نگاهش که کردم دهانش زیر باران مثل ماهی باز و بسته می‌شد. حرف می‌زد. او بود. مو‌های سیاه و قوس لاغر پا‌های چرک. دستانش را که دور من حلقه زده بود. خودش را از گردنم آویزان کرده بود و وقتی من بعد ازکلی تلق تولوق دست بردم و از میان کاغذ‌ها یکی را بیرون کشیدم رفته بود. دور. بیرون از زندگی من. بعد من هنوز ایستاده بودم و همه جا ساکت بود. قطار‌های جنوب، حرکت که می‌کنند سرد است. و چیز‌هایی که به سر اضافه می‌شوند برق است. در یک لحظه. بعد می‌روند. اینطور است که وارد فضای جرقه‌های بیرحمانه می‌شوم. به سمت چیزی می‌روم و راه عبور می‌کند. به نفس نفس می‌افتم و به جایی بر‌می‌گردم که نبود. با این حال موفق شدم تصویر او را برای چند لحظه پیش خودم نگه دارم. آن انعکاس خط‌های استخوانی که شکسته و دویده بودند. حالا دوباره مثل جنبیدن قسمت مرده‌ای که ناگهان هوشیار می‌شود. روی پا بلند می‌شوند. به یاد آوردن. فکر می‌کنم قبلاً تعدادی خاطره داشتم، از وقتی که فهمیدم ناگهان اینجا هستم. حالا این تنها چهره‌ای است که یادم هست. اما آیا این تصور همان تصویر اصلی است که بود؟ وقتی که هنوز می‌توانستم رد گرما در یک لحظه را در هوا بگیرم؟ دوباره شروع شد. حالم از این تردید‌ها برای تطابقات و هماهنگی‌ها بد است. دست کم باید به همین برگه اعتماد کنم که می‌خواهد زمان‌ها را با فعل‌ها هماهنگ کند. خب، پس من هنوز اینجا هستم (حال ساده). اما به زودی اینجا نخواهم بود (آینده عجیب). اما آنچه باعث این اطمینان می‌شود که بلاخره همین‌ حالا در یک جایی هستم سر‌و‌صدای مداومی است که از دور شنیده می‌شود، دست‌کم از هر‌ جا که هر کس ایستاده باشد. اگر کسی ایستاده باشد. اما شاید این فرض هم اشتباه است. چون همهمه به نظر دور است. شاید آن سوی کپۀ آشغال‌ها و ضایعات پراکنده و دیواری که انگار دور گرفته و پشت خاکریز‌‌‌‌هایی که دید را کور می‌کنند. باید راه زیادی بروم. اگر بخواهم بروم. چون اگر اشتباه نکنم گفتم تا صبح همین‌جا بمان و منتظر باش تا چراغ‌ها روشن شود.
حالا دور، ول، شناور روی اقیانوسی که حتا یک موج مسخره هم ردی درش نمی‌اندازد. شاید بتوانم تکان بخورم. چون دردی احساس نمی‌کنم. اما نه. نمی‌شود جنبید. حتا فرصت لغزیدن هم نیست. باید خود را بکشانم تا دیواره‌های کم‌عرض و مچاله که شدم در حفره‌های پوک برسم تا دیوار‌هایی که تلاقی کرده‌اند. چه ماجرایی است! باید آرام باشم. رفتار عجولانه توجیهی ندارد. چون متوجه شدم که هر تکانی مرا به پایین می‌کشد. همین حالا هم تقربیاً فرو‌رفته‌ام. احتمالاً مربوط به باران شب قبل است. همه چیز سنگین شده. آب زرد جاری است. باید هر چیزی را که باقی مانده دور بیاندازم. سبک‌تر شوم. چیزی هم نیست. شاید کسی زودتر خالیش کرده باشد. فقط همان کاغذ تا‌خورده در جیب. که با من تا اینجا آمده و رسیده به این سطح چرک خیس و مچاله شده. نه، نه پیامی خصوصی یا تصویری که نشانم دهد. چند تا درخت بید و پرندگان بالا‌تر و حوضی در میان که درست از نقطۀ فواره‌اش تا خورده و چهار قسمت شده که سمت چپ بالایی چهره‌ای را نشان می‌دهد با کلاهی بر سر و جامه‌ای بلند و موقر بر تن. چه طرحی است؟ چه می‌خواهد بگوید؟ شاید می‌توانست تعبیرم باشد. اما این حروف مورب خوش که پشت یا رویش چاپ و شعر شده‌اند هیچ چیزی را معنا نمی‌دهد. باید از وزن این‌ها هم خلاص شد. دیگر چیزی نبود؟
به نظر موفق شدم. آیا موفق شدم؟ یعنی حسش می‌کنم. که سبک شده‌ام. جدا شده‌ام. نیرویی آشکارا مرا از زمین بلند می‌کند. از آنجا تکان می‌خورم. به جایی داخل می‌شوم. همان قدر بالا که قبل‌تر پایین. آنجا که می‌لغزیدم فرو می‌رفتم و حالا در هوا گیر کرده‌ام. فکر می‌کنم قبلاً چنگ که می‌زدم زباله بود و زباله سفت بود و آب چرک می‌چکید. حالا هیچ نیست. پس چطور تعادلم را حفظ کنم. همۀ جسمم بدون هیچ تقلایی در آسمان معلق مانده. یعنی واقعاً فقط به خاطر همان آخری بود که دور انداختم. همان آخری مچاله شده. دوباره اوج می‌گیرم. یک جور فاصله در شتاب. دور می‌شوم، از خودم و لاشه‌های کبود و قطعات بی‌رمق که در مخروط بزرگ واژگون افتاده‌اند. دیگر حجم هوا متراکم نیست. و زمان لایه ندارد. و زیر پا‌ها که نگاه می‌کنم گودال فرو‌‌می‌رود. یک پا دو پا ده یاهزار پا. هزار پاست. اینجا از همه بی‌نشان شدن است. برهوت شده است. کسی اگر هست سایه است و انعکاسی از دور یا نزدیک. اما به حرف نمی‌رسد. و صدا بازتاب ندارد. من فرو و بالا می‌شوم و نزول می‌کنم. بافتم ریز شده است. ته کشیده‌ام. غباری در آزادی مطلق. به سطحی از دور رسیده‌ام، دور. و دوری ریز شدن است. کوچک شدن است، ذره شدن. که قطرات آخرش می‌سوزد. قطرات ته‌ مانده. و از گرما بخار می‌شود. اما دما دوباره آب می‌کند. یک خیسی مکندۀ منبسط. و این درون داغ است. پر تاب‌ترین فرو‌پاشی است. من می‌تپم. و شدت‌‌های لمس در تغییر نهایت‌‌ها مضروب می‌شود. و دندان‌‌هایم تند به هم می‌خورد. و هر تا رفتن خرد شدن کم و زیاد و باز سرد شدن مردن و دوباره زنده شدن بازگشتن بله بازگشتن مدام دوباره بازگشت خودش مدام می‌شود. افزایشی ابدی است. من در این ابدیت سر خورده‌ام. شیب به کدام جهت است؟ سر خوردن سرازیر می شود؟ یا سر‌ریز نمی‌تواند سر‌‌بالا رود؟ اما ریزش سراسری است. هوا‌شناسی هم اعلام کرده است. اگر مستند باید بگویم. از این واضح‌تر؟ من شاهد این آشوب بدون شرط هستم. این گرایش مداوم به محو شدن و دوباره رنگ گرفتن تا باز ریختن و خالی شدن و چون سرایت می‌کند از هر سو راه افتادن. مسیر‌‌هایی که به توازن کثیر شده‌اند. و اگر بگویمش می‌افتم. و لذت هول فرو که افتاد و مرا که انداخت (مثل حالا که افتاده‌ام در هوا و قبلاً هم جایی دیگر) خوانا می‌شود. اما نه کلمه، که فضا مجرد شده است. هوا بدون واسطه است. پس من نمی‌گویم. خودشان هستند. تقویت می‌شوند و مرا پیش می‌برند. راه هم پایان ندارد. برای پایان گرفتن شروع نشده است. من کشیده می‌شوم. به سوی بالاترین افت، به سوی فراموشی و آنجا که می‌خواهد سایه بیاندازد. تا در تاریکی‌اش استخوان‌ها کوتاه شوند. آیا مردن هم همین طور است؟ اما بی‌شک نمرده‌ام. هنوز می‌بینم. این نشت غلیظ که ببین حالا تا کجا تا مرز ستون‌های عمودی شهر پهن شده. فقط من زاویه‌دار شده‌ام. از دور می‌بینم که چند نفر که دور‌تر‌شان چند سگ ولگرد راه می‌رود با چوب بلندی میان بقایا می‌گردند و مثل حیوان با ضربه‌ای ناگهانی شکار را بیرون کشیده و بعد از وارسی تو کیف‌هایشان می‌چپاندند. عده‌ای هم اضافه می‌کنند. کیسه‌ای، سطلی، معده‌ای که خالی می‌شود. بالاتر از سطح لزجی که مرا پوشانده بود یا زمین که سفت بود زیر پا یا حتا این پنجره که ندیده بودمش از این ساختمان.. چقدر بلند.. چند طبقه.. باز هم بالا‌تر… از کابل‌ها و سیم‌های ارتباطات. باورم نمی‌شود. اما مگر وقتش حالا نیست؟ که خالی کنم. خالی شوم. در این نقطه رهایی. در این زباله‌دان دریایی. چه جایی بهتر از این جا. یک تخلیه کامل. به زودی همه‌شان رفت و روب و بعد هم می‌سوزند. یا نه، تفکیک می‌شوند. خشک‌ها تر‌ها آنهایی که بازیافت می‌شوند یا آنهاکه سال‌ها می‌مانند و متأسفانه بمب اتم هم بی‌فایده است. شاید دوباره تبدیل شوند. احتمالش هست. با امکاناتی که وجود دارد می‌شود. به آفتابه آبکش لگن یا ماسکی که بچه‌ها را بخنداند یا بعضاً بترساند. به هرحال ممکن است بعضی‌هاشان یک طوری با جان‌سختی بمانند. علی‌رغم اینکه زباله‌اند. پس بلاخره معلوم شد چرا اینجا هستم. من خودم را واقعاً به ملغمۀ آنها کشانده‌ام و به اینجا رسیدم. نه مثلاً به تپه یا دره‌ای که به دریایی آشغال با حاشیۀ غبار که انگار قرن‌ها تلنبار شده. تا آنجا که می‌شود دید. با شکل‌های متضاد برش‌دار شکسته کثیف. زنگ‌زده، سابیده. یکی پایه ندارد دیگری چرخش در رفته و همگی رابطه‌ای مشکوک و بی‌قطع با من دارند.
چیزی در نوسان چنگ می‌زند. می‌مانم. دور می‌زنم. گردش‌های متوالی بی‌شمار در مدار‌‌های یکسان. شاید سرگیجه است. یا پریدن. میان رؤیاهای نا‌ممکن و بالای انحنای خطوط شهری و التهاب ژرف. آن سو‌‌تر کوه است که خیلی دور، خیلی و من چرخ می‌خورم. هر بار یک منظره یک دید یک شهر یک فضا. اما تصورم بود که دستان نامرئی پرواز لطیف‌تر و پرخون‌تر است. پس چرا این فلز سرد است؟ منتقل می‌کند. این اتاقک چیست؟ کسی درونش است. مرا می‌بیند. مرا تکان می‌دهد. اهرم‌ها در دستش بالا و پایین می‌شود. مرا به جایی می‌برد. آیا پرتم می‌کند؟ دوباره می‌اندازد؟ از همین جا؟ من واقعاً بالا رفته‌ام. پایین؟ همان اقیانوس، همان آوار لایه لایه زباله که با چرک همزمان شده و با شیبی ظریف رو به فاضلابی دائمی ادامه دارد.
باید چیزی بگویم، مانع شوم یا دست کم حضورم را به آنها اعلام کنم. باید دهانم را باز کنم. یعنی اول جمع، بعد فشرده بیشتر باز هم بیشتر و بعد یک صدا ناگهان تمام. یا اینکه هوا را حبس کنم. بعد دهان کاملاً باز آنقدر که پوست کشیده شود. بعد آنچه خارج شد صداست که کشیده است. مثل بازی‌های قدیمی. این بسته به مقاومت و تنفس ادامه خواهد داشت. باید حواسمان به خفگی هم باشد. وگرنه قبل از سقوط تمام می‌کنیم. همۀ این تمرین‌ها واقعاً سخت و دشوارند. اما این تازه شروع ماجراست. بعد باید مدام تکرار کرد و با مفاصل و ماهیچه‌ها و آرواره هی جوید و جوید و مجموعش کرد و بیرون ریخت. آن وقت همین‌ طور به ترتیب رج ‌‌به ‌رج می‌رود. و نقش می‌بندد و می‌نشیند و برای هر کس هم یک‌ طور. اما نکند همین حالا من همه‌شان را گم کرده‌ام همه‌شان را دور ریخته‌ام. و اگر این جریانات عجیب که به باد گلو می‌مانند ناگهان دست از زندگی بکشند باید چه کار کرد؟ آیا می‌شود تمام علائم گیج‌کنندۀ‌ پر‌‌شمار و هر یک بی‌چیز‌تر از بعدی را با تمام سایه روشن‌ها تاریکی‌ها و خطوط هول‌آور و مبهم‌شان از طریق نظامی از صدا‌ها نشان داد؟ صدا اگر دلالت نکند به تیمارستان می‌رود؟ آیا باید معالجه شد؟ اما این جا که من افتادم درمان یک نقطۀ ناممکن است. هر لحظه‌اش پرسش و تنهایی است. گنگ است.
اصلاً الان اینها چیست که گفته می‌شود؟ همیشه در بد‌ترین زمان‌ها. کمترین زمان‌ها.
همیشه سکوت طولانی. همیشه می‌خواسته غرق شود. نمی‌خواسته پیدایش کنند. اهرم‌ها او را بردند. بردند.. آنجا.. او